تبليغاتX
شرحه شرحه




























شرحه شرحه

عشق و عرفان - اشعار و دلنوشته ها


   از کتاب شکوه آزادی

   اثر راجنیش اشو

   ترجمه : میرجواد سید حسینی

 

 

پسر بچه ای در آبردین اسکاتلند مادرش را طوری کلافه کرده بود که

مادر در هنگام شیطنت فرزند مجبور بود به او بگوید:

" پسرم! خدا این کار را دوست ندارد. و هنگامیکه پسرک سرکشی

و نافرمانی را به نهایت می رساند ، می گفت:

" پسرم ، خدا را عصبانی نکن!"

و معمولا هم این حرفها نتیجه می داد. تا اینکه یک شب پسرک آلو

خشک های دسر شامش را نخورد و مادر شروع به التماس و ناز

کشیدن پسرش کرد.

اما پسرک همچنان از خوردن آلو خشکها خودداری می کرد.

در نهایت مادرگفت: " خدا این کار را دوست ندارد. او پسر بچه ای

که آلو هایش را نخورد دوست ندارد.

 

اما این حرفها نتیجه ای نداد و پسرک آلو ها را کنار بشقابش دست

نخورده باقی گذاشت.

 

مادر در ادامه گفت: " خب حالا دیگر برو بخواب!  تو پسر شیطانی

شده ای ، خدا از تو عصبانی است، واقعا عصبانی! "

 

مادر پسر کوچولو را از پله ها بالا برد و در رختخواب خوابانید. بعد

پایین آمد.

چند دقیقه بعد رعد و برق پر سرو صدایی در آسمان ظاهر شد.

صدای تندر بسیار مهیب و ترسناک بود.  صاعقه از همیشه قوی تر

بود. ناگهان باد خشمگین قطرات باران را بر شیشه ی پنجره ها ،

افشاند.  این طلیعه ی یک طوفان شدید بود.  زن به پسر کوچکش

می اندیشید که حالا چقدر ترسیده.  این بود که به اتاق بالا رفت

تا او را آرام سازد.  سریعا در اتاق پسر را باز کرد و از ترس ناله کنان

در پی او رفت ، اما وقتی دید پسرش در رختخواب نیست و در کنار

پنجره ایستاده ، متعجب شد.

 

پسرک چهره اش را روی پنجره گذاشته بود و به شیشه فشار می

-آورد..

زن غرغر او را می شنید که می گفت : " تقصیر من بود.  این همه

هیاهو به خاطر نخوردن دو تا آلو خشک به راه افتاده! "

 

و یک سئوال : براستی تا کی می توان با ایجاد ترس و وحشت از

خدا و خشم و غضب او از گناه ، و اخلاقیات تحمیلی،جامعه را براه

راست هدایت کرد؟

و مهمتر آنکه اصلا راه راست یا صراط مستقیم کدام است؟

جز راه عدل و انصاف و یا همان تعادل و هارمونی و عدم افراط و

تفریط ، اگر دوستان راه دیگری می شناسند بنده را روشن فرمایند.


البته بنده به این داستان بظاهر ساده و طنزگونه ، تنها  از یک جنبه

پرداخته ام .

درحالیکه زندگی تک بعدی نیست و اگر از زوایای مختلف به آن بنگریم ،

به نتایج مختلف و بعضا متضادی می رسیم.


چنین است که حضرت مولانا می فرماید:

هرکسی از ظن خود شد یار من


زمانی مترجم گرامی همین کتاب اشو یعنی آقای میرجواد سیدحسینی

که بنده در همین عالم اینترنت با ایشان آشنا شدم ، با توجه به رشته ی

تحصیلی من که مترجمی زبان انگلیسی است ، از من خواستند که اگر

کتابی برای ترجمه از انگلیسی به فارسی می شناسم ، معرفی کنم.

و بنده در کمال صداقت پاسخ دادم: متاسفانه هیچگونه ارتباطی با خارج

و متون انگلیسی ندارم و تمام عمرم در آموزش و پرورش و تدریس یک

مشت کتاب بی محتوا و عهد بوقی تلف شد ، علیرغم عشق وافری که

هم به تدریس و هم به ترجمه داشتم.

و اما پاسخ دیگر بنده به ایشان این بود که : برادر محترم معضل فرهنگی

امروز کشور ما کمبود آثار و منابع و کتب فرهنگی نیست . که بحمدالله

در این زمینه نه تنها کم نداریم که در حد اشباع و انفجار داریم!

مشکل اصلی در سطحی نگری ، سهل انگاری و عدم تدبر و تعمق در

کتابهاست.

بعنوان نمونه ، بنده به خدمت دوستان عرض می کنم قادرم در مورد

همین داستان بظاهر ساده و کم اهمیت ، کتابی قطور بنویسم.

اما نیازی به این کار نمی بینم.

چرا که تا جامعه خود به آن درجه از بلوغ فکری نائل نگردد که تفاوت

سره از ناسره را دریابد ، این کار ، حقیقتا عبث و اتلاف وقت و انرژی

است.



نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط م.ن.پروا|


                                       


                             تقدیم به اصحاب معرفت



                        من شاهد, دیوانه ی شهر آشوبم

                         زنجیری, درگه, رخ, محبوبم

                      در جام, جهان نمای او می بینم

                 خود جذبه ی عشق و همچو او مجذوبم


                                                       م. ن. پروا

                                              شنبه 4 مرداد 1382



نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط م.ن.پروا|

                                     

                                  سال نو مبارک                         


                                          


                             یا مقلب القلوب و الابصار

                                 یا مدبر اللیل و النهار

                               یا محول الحول و الاحوال

                            حول حالنا الی احسن الحال

                           

                               بسم الله الرحمن الرحیم

     والعصر .ان الانسان لفی خسر.الا الذین آمنوا و عملواالصالحات

                               و تواصوابالحق و تواصوابالصبر.


دو ذکری که بنده نه تنها در لحظه ی تحویل سال نو که تقریباهر روز

پس از نماز های یومیه می خوانم.


سالی دیگر با تمامی رنج ها و شادی هایش سپری گشت. و چه زود

و در عین حال دیر گذشت!

لحظاتی نفس گیر  که گویی قرنها بطول انجامید ، و لحظاتی روح افزا

که آرزو کردیم هرگز بپایان نرسد.


به قول بزرگی زندگی یک پدیده ی منطقی نیست ، و فرد اندیشمند

همواره مایل است از راه منطق به زندگی ادامه دهد ؛ از این رو هیچ

گاه با زندگی همساز نیست.  ودر این میان البته ضرری متوجه زندگی

نیست که او را از خود رانده است ، بلکه این اوست که تصمیم گرفته

از زندگی بیرون بماند.

و بنده نیز به تجربه به همین نتیجه رسیده ام که اگر زیاد از حد به

منطق بچسبیم ، هرگز قادر نخواهیم بود بخشی از فرآیند زندگی،

و بخشی از هستی باشیم.


پیشاپیش پیچش آوای طرب انگیز گام های پر خیر و برکت بهار در گوش,

جان, هستی ،و حلول سال جدید و نوروز باستانی را به تمامی دوستان

ارجمند تبریک و تهنیت می گویم و از خداوند حکیم علیم بنده نواز برای

همگان سالی سرشار از خیر و برکت و وفور نعمت و صحت و سلامتی

و توفیقات روز افزون آرزو می کنم.


                                 من به آغاز زمین نزدیکم

                                  نبض, گل هارا می گیرم

                                        آشنا هستم با

                                      سرنوشت, تر, آب

                                      عادت, سبز, درخت

                     روح, من در جهت, تازه ی اشیا جاری ست

                                       تا بخواهی خورشید

                                          تا بخواهی پیوند

                                          تا بخواهی تکثیر


                       

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 8:19 قبل از ظهر توسط م.ن.پروا|

    

به بهانه ی جشن ها و جشنواره های فجر

                     *********


سوپر مارکت


 آن همه نوشتم اثر نکرد

یقین دارم این شعر آب از لب و لوچه تان جاری می کند

باور نمی کنید ، بفرمائید:

انواع ترشیجات محلی : لواشک ، ترشک ، رب انار ، آلوچه

و انبه موجود است!                


********** 


همه ی گاوها ، گوساله به دنیا می آیند

من, گوساله ، گاو به دنیا آمدم

شیرم را دوشیدند

شاخم را شکستند

از دباغخانه که برگشتم ، عزیز شدم

حالا نشسته ام پشت ویترین گالری کفش

سایز 37 درست اندازه ی پای ملیحه!


  یا کریم ها


در جمجمه ام تخم گذاشته اند

در گوشهایم جوجه در آورده اند

در دهانم می خوانند ،

در چشمهایم می چرخند

از محبت ملیحه سوء استفاده می کنند

همه جا را به گند کشیده اند

می خواهم بزنم ،

می گویدگناه دارد

می خواهم بترسانم ،

می گوید گناه دارد

ترس از گناه ،

زندگی ما را به گند کشیده است!


  علائم


ورود ممنوع

دور زدن ممنوع

بوق زدن ممنوع

پارک ممنوع

گردش ممنوع

به تهران خوش آمدید!


  ورزش و ارزش


مداح خیس نوحه بود

جماعت با حرکت دوربین

ردیف به ردیف می گریستند

یک لحظه بعد ، بازی بارسلون زیر نویس شد

به اسپانیا رفتم

بازی , سرنوشت بود

بناگاه پرچم کمک داور بالا رفت

جماعت در آفساید می گریستند!



از کتاب اشعار فرانوی شاعر طنز پرداز


               اکبر اکسیر  

    

     با نام ,   ملخ های حاصلخیز    


نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط م.ن.پروا|


مطلبی را که این بار به حضورتان پیشکش می کنم ، از عارف ، فیلسوف

و حکیم بی همتای هند، راجنیش اشو،برگرفته از کتاب بسیار ارزشمند

" خلاقیت " ایشان  می باشد.

  این تحلیل موشکافانه ، بدون اغراق نقشی بسیار مهم در تربیت نسلی

شاداب و با نشاط و خلاق در آینده دارد.

در صفحه ی 145 کتاب چنین آمده است......

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط م.ن.پروا|


سخن روز:

  هیچ کس نمی تواند چیزی را به شما بیاموزد جز آنچه که در افق دید و خرد شما وجود

داشته و شما از آن غافل بوده اید . جبران خلیل جبران



                             تفاوت دانش با شناخت


برای طرح دو سئوال بسیار مهم و سرنوشت ساز ، ابتدا به ذکرمقدمه ای

می پردازم:

یک حکایت زیبا در کتاب " برادران کارامازوف داستایوسکی "

هست که می گوید:

عیسی (ع) بعد از 1800 سال بر زمین فرود می آید تا ببیند اوضاع چطور

است. او خیلی امیدوار است ، چون فکر می کند: "الان دیگرتقریبا نصف

مردم روی زمین مسیحی اند و .........


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط م.ن.پروا|

 

                                                       

 نمی دانم دوستان تا بحال این تجربه را داشته اند که ذهن انسان

همواره در حال بیکاری و بی حوصلگی خیلی فعال تر می شود ، و

گاه چنان طرح و برنامه هایی می ریزد که عقل جن هم به آنها نمی

-رسد! اما درست در همان لحظه اگر با عرض معذرت کلاغی از آن

حوالی عبور کند و فضله ای روی سرمان بیندازد ، همه ی آن طرح و

برنامه ها در طرفه العینی نقش برآب می شود!

در جلد اول کتاب راز جناب اُشو که به داستان های صوفیان

می پردازد ،چنین آمده است:

مردی که سالهای سال وقتش را صرف ِ جور کردن معانی با حروف کرده بود،

و معما می ساخت ، نزد یک صوفی رفت و در باره ی تحقیقاتش برای او گفت.

صوفی به او گفت : " برو و روی این کلمه ی ( احمن ) تامل کن!

آن مرد رفت و وقتی بازگشت ، صوفی از دنیا رفته بود.

مرد ِ معما ساز ، زاری کرد :" حالا دیگر هیچ وقت حقیقت را نخواهم فهمید."

در همین هنگام مرید ِ ارشد ِ آن صوفی ظاهر شد ، و به مرد گفت :

" اگر در مورد معنای ِ سری ( احمن ) نگران هستی ، من به تو خواهم گفت.

این ها حروف نخست ِ فارسی ِ ( این حروف معنایی ندارند ) است.

مرد ناله کرد : " ولی چرا او چنین کاری را به من واگذار کرد ؟ "

مرید ِ ارشد پاسخ داد :

" زیرا وقتی یک الاغ نزد تو می آید ، تو به او کلم می دهی .  این خوراک ِ

اوست.  مهم نیست که او آن را چه بخواند.  شاید الاغ ها فکر کنند که کاری

بسیار مهم تر از خوردن کلم انجام می دهند !!! "

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط م.ن.پروا|

 

 

 دو مرد وارد کافه شده و شروع کردند به حرف زدن.  بعد از مدتی ،یکی

از آنها گفت : " تو فکر می کنی مشکلات خانوادگی داری ؟ "

پس به وضعیت من گوش کن!

چند سال پیش ، من با بیوه ی جوانی آشنا شدم ، که دختری تازه بالغ

داشت ، و با هم ازدواج کردیم.  بعدها ، پدرم با نادختری من ازدواج کرد.

این ازدواج نادختری ام را نامادری ام ساخت ، و پدرم دامادم شد. 

همچنین ، همسرم ، مادرزن پدر شوهرش شد.  بعد ، دختر همسرم ،

نامادری ام ، صاحب یک پسر شد .  این پسر ، نابرادری ام بود، چون پسر

پدرم بود، اما وی همچنین پسر دختر همسرم بود ، که بدین ترتیب نوه ی

همسرم می شد.  این اتفاق مرا پدر بزرگ نابرادری ام کرد.

این چیزی نبود تا زد و همسرم صاحب یک پسر شد.  حالا ، خواهر پسرم ،

نامادری ام ، مادر بزرگ پسرم هم شد.  بدین ترتیب پدر من شوهر خواهر

پسرم شد که نا خواهری اش زن پدرم بود.

من ناپدری نامادری ام هستم ، و زنم عروس ِ دختر خودش ...

و تو فکر می کنی مشکلات خانوادگی داری ؟"

 

 

                از کتاب ارزشمند : یک زندگی ، یک ترانه ، یک رقص

                       اثر نابغه ی ظنز پرداز هند ، راجنیش اشو

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط م.ن.پروا|

                                                             

                                  

 

                       

 

                                                             درد ِ فراق     

 

                 

                                            هیچ دانی که من امروز بیادت

                                   یک گل ِ سرخ ِ معطر

                                          ز سر ِ با غچه چیدم ؟

                                          و تب آلوده در آن جام،

                                           با می ِ ناب ِ خیالت،

                                         عطش ِ سینه نشاندم ؟

                                         و چه دانی ، که بناگه !

                                                 یک پرستو

                                          واژه ی عشق به منقار،

                                   از فضای دل ِ بی تاب ِ من ای خوب!

                                            تا سر ِ کوی تو کوچید

                                      آسمان ، همدم  ِ مژگان ِ تر ِ من

                                             اشک ریزان و غم آلود

                                          از سر  ِ خشم ، خروشید

 

                                                       و .....

 

                                           غروبی است چه دلگیر!

 

                                    من و تنهایی و یک کوچه ی خالی

 

                                         آآآآآآآه ه ه ه ه از درد ِ فراقت !

 

 

 

                                                     م.ن. پروا

 

                                    بهار ۱۳۸۱ خورشیدی

 

 

           

                              دکتر وین دایر : همیشه منتظر ِ یک معجزه باشید!  

                   

          

                                          

                                                              ای یار ! کجایی ؟  

 

                                  برگ سبزی تحفه ی پروا

 

 

                     هدیه به ساحت مقدس ِ آقا امام زمان ( عج )

                         شب ِ نیمه ی شعبان ۱۳۶۲ خورشیدی

 

 

 

   امشب چلچراغهای جانم را روشن خواهم کرد.

  چشمهای بی فروغم را ستاره باران خواهم ساخت.

 

  جویبار ِ رگهایم را از خون ِ نا امیدی و حرمان تهی خواهم ساخت ، و

  خون ِ زلال ِ امید را در آن خواهم دوانید.

 

  خانه ی کوچک ِ قلبم را صفا خواهم داد و گلبوته های عشق را در جای

  جایِ آن خواهم کاشت.

 

  پیکر ِ نحیف و در هم کوفته ام را با شعله های پُر قروز ِ ایمان ، نورباران

  خواهم ساخت.

 

   امشب ، آنقدر خواهم گریست ،تا در دریای ِ اشک ِ چشم ، وضوی ِ نیاز

   سازم ، و بر سرزمین ِ عطرآگین ِ عاشقان ِ پاکباز ِ حقیقت ، به

   نماز  ِ عشق ایستم.

 

  امشب ، به همراه تمامی ِ پارینه پوشان ِ غم ِ دوران به دوش، با پاهای

  پینه بسته ام به سوی ِ دروازه های نور خواهم شتافت.

 

  آخر ، پرستوهای خوش خبر ، خبر از آمدن ِ یار می دهند!

 

  وای ! که چگونه یخهای انتظار در زیر  ِ پاهایم آب می شوند!

 

  آه! که چسان زنجیر های اسارت از دستهایم می گسلند!

 

  پشت دوتایم در زیر ِ بار ِ ظلم ، چگونه اندک اندک راست می شود!

 

  دیگر خواهم ایستاد!

  به استقامت ِ کوه!

  به صلابت ِ سرو!

 

  مشام  ِ جانم از بوی دلاویز  ِ عدالت ، عطر آگین می شود.

  افق ، نور باران است!

 

  لرزش ِ دلپذیری ذرات ِ وجودم را پُر می کند.

  پرده ی لطیف ِ اشک ، آرام ، آرام در چشمها دریده می شود.

  قطرات سرشک ِ گرم بر گونه ها می لغزند.

 

  دل در سینه بی تابی می کند.

 

  سبک می شوم،

  به سبکی ِ نسیم.

 

  پرواز می کنم!

 

  قلب ِ تاریکی را می شکافم.

  به « سپیده » می رسم.

 

  آغوش می گشایم به سوی نور.

 

  آه ای قادر یکتا!

  هم اوست که می آید!!!

 

                                مهدی جان ، ادرکنی !

                                   مهدی جان ، ادرکنی! 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط م.ن.پروا|

             

                                     پیشنهاد ِ مَنصب ِ قضاوت

 

           از جانب ِ شاه عباس صفوی به جناب ِ شیخ بهایی

 

 

 

                    روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت :

 

 دلم مى‏خواهد ترا قاضى القضات كشور نمایم ،تا همانطور كه معارف

 

 را منظم كردى ، دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی، بلكه احقاق ِ

 

                        حق ِ مردم بشود. شیخ بهایى گفت:

 

                          قربان ! من یك هفته مهلت ........

  


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط م.ن.پروا|


آخرين مطالب
» ترس از خدا و پدیده ی همزمانی
» جذبه ی عشق
» سال نو مبارک
» به بهانه ی جشن ها و جشنواره های فجر
» عملکرد دو نیمکره ی مغز در انسان
» تفاوت دانش با شناخت
» بازی های ذهن
» مشکلات خانوادگی
» ا- ای یار ! کجایی ؟ 2- درد فراق
» پیشنهاد منصب قضاوت ، از جانب شاه عباس صفوی به جناب شیخ بهایی

Design By : Pichak