شرحه شرحه
عشق و عرفان - اشعار و دلنوشته ها
و حکیم بی
همتای هند، راجنیش اشو،برگرفته از کتاب بسیار ارزشمند "
خلاقیت " ایشان می باشد. این تحلیل موشکافانه ،
بدون اغراق نقشی بسیار مهم در تربیت نسلی شاداب و با نشاط و خلاق در
آینده دارد. در صفحه ی
145 کتاب چنین آمده است......
سخن روز: هیچ کس نمی تواند چیزی را به شما بیاموزد جز آنچه
که در افق دید و خرد شما وجود داشته و شما از آن غافل بوده اید . جبران
خلیل جبران تفاوت دانش با شناخت برای طرح دو سئوال بسیار مهم و سرنوشت ساز ، ابتدا به ذکرمقدمه ای می پردازم: یک حکایت زیبا در کتاب " برادران کارامازوف داستایوسکی " هست که می گوید: عیسی (ع) بعد از 1800 سال بر زمین فرود می آید تا ببیند اوضاع چطور است. او خیلی امیدوار است ، چون فکر می کند: "الان دیگرتقریبا نصف مردم روی زمین مسیحی اند و ......... نمی دانم دوستان تا بحال این تجربه را داشته اند که ذهن انسان همواره در حال بیکاری و بی حوصلگی خیلی فعال تر می شود ، و گاه چنان طرح و برنامه هایی می ریزد که عقل جن هم به آنها نمی -رسد! اما درست در همان لحظه اگر با عرض معذرت کلاغی از آن حوالی عبور کند و فضله ای روی سرمان بیندازد ، همه ی آن طرح و برنامه ها در طرفه العینی نقش برآب می شود! در جلد اول کتاب راز جناب اُشو که به داستان های صوفیان می پردازد ،چنین آمده است: مردی که سالهای سال وقتش را صرف ِ جور کردن معانی با حروف کرده بود، و معما می ساخت ، نزد یک صوفی رفت و در باره ی تحقیقاتش برای او گفت. صوفی به او گفت : " برو و روی این کلمه ی ( احمن ) تامل کن! آن مرد رفت و وقتی بازگشت ، صوفی از دنیا رفته بود. مرد ِ معما ساز ، زاری کرد :" حالا دیگر هیچ وقت حقیقت را نخواهم فهمید." در همین هنگام مرید ِ ارشد ِ آن صوفی ظاهر شد ، و به مرد گفت : " اگر در مورد معنای ِ سری ( احمن ) نگران هستی ، من به تو خواهم گفت. این ها حروف نخست ِ فارسی ِ ( این حروف معنایی ندارند ) است. مرد ناله کرد : " ولی چرا او چنین کاری را به من واگذار کرد ؟ " مرید ِ ارشد پاسخ داد : " زیرا وقتی یک الاغ نزد تو می آید ، تو به او کلم می دهی . این خوراک ِ اوست. مهم نیست که او آن را چه بخواند. شاید الاغ ها فکر کنند که کاری بسیار مهم تر از خوردن کلم انجام می دهند !!! " دو مرد وارد کافه شده و شروع کردند به حرف زدن. بعد از مدتی ،یکی از آنها گفت : " تو فکر می کنی مشکلات خانوادگی داری ؟ " پس به وضعیت من گوش کن! چند سال پیش ، من با بیوه ی جوانی آشنا شدم ، که دختری تازه بالغ داشت ، و با هم ازدواج کردیم. بعدها ، پدرم با نادختری من ازدواج کرد. این ازدواج نادختری ام را نامادری ام ساخت ، و پدرم دامادم شد. همچنین ، همسرم ، مادرزن پدر شوهرش شد. بعد ، دختر همسرم ، نامادری ام ، صاحب یک پسر شد . این پسر ، نابرادری ام بود، چون پسر پدرم بود، اما وی همچنین پسر دختر همسرم بود ، که بدین ترتیب نوه ی همسرم می شد. این اتفاق مرا پدر بزرگ نابرادری ام کرد. این چیزی نبود تا زد و همسرم صاحب یک پسر شد. حالا ، خواهر پسرم ، نامادری ام ، مادر بزرگ پسرم هم شد. بدین ترتیب پدر من شوهر خواهر پسرم شد که نا خواهری اش زن پدرم بود. من ناپدری نامادری ام هستم ، و زنم عروس ِ دختر خودش ... و تو فکر می کنی مشکلات خانوادگی داری ؟" از کتاب ارزشمند : یک زندگی ، یک ترانه ، یک رقص اثر نابغه ی ظنز پرداز هند ، راجنیش اشو درد ِ فراق هیچ دانی که من امروز بیادت یک گل ِ سرخ ِ معطر ز سر ِ با غچه چیدم ؟ و تب آلوده در آن جام، با می ِ ناب ِ خیالت، عطش ِ سینه نشاندم ؟ و چه دانی ، که بناگه ! یک پرستو واژه ی عشق به منقار، از فضای دل ِ بی تاب ِ من ای خوب! تا سر ِ کوی تو کوچید آسمان ، همدم ِ مژگان ِ تر ِ من اشک ریزان و غم آلود از سر ِ خشم ، خروشید و ..... غروبی است چه دلگیر! من و تنهایی و یک کوچه ی خالی آآآآآآآه ه ه ه ه از درد ِ فراقت ! م.ن. پروا بهار ۱۳۸۱ خورشیدی دکتر وین دایر : همیشه منتظر ِ یک معجزه باشید! ای یار ! کجایی ؟ برگ سبزی تحفه ی پروا هدیه به ساحت مقدس ِ آقا امام زمان ( عج ) شب ِ نیمه ی شعبان ۱۳۶۲ خورشیدی امشب چلچراغهای جانم را روشن خواهم کرد. چشمهای بی فروغم را ستاره باران خواهم ساخت. جویبار ِ رگهایم را از خون ِ نا امیدی و حرمان تهی خواهم ساخت ، و خون ِ زلال ِ امید را در آن خواهم دوانید. خانه ی کوچک ِ قلبم را صفا خواهم داد و گلبوته های عشق را در جای جایِ آن خواهم کاشت. پیکر ِ نحیف و در هم کوفته ام را با شعله های پُر قروز ِ ایمان ، نورباران خواهم ساخت. امشب ، آنقدر خواهم گریست ،تا در دریای ِ اشک ِ چشم ، وضوی ِ نیاز سازم ، و بر سرزمین ِ عطرآگین ِ عاشقان ِ پاکباز ِ حقیقت ، به نماز ِ عشق ایستم. امشب ، به همراه تمامی ِ پارینه پوشان ِ غم ِ دوران به دوش، با پاهای پینه بسته ام به سوی ِ دروازه های نور خواهم شتافت. آخر ، پرستوهای خوش خبر ، خبر از آمدن ِ یار می دهند! وای ! که چگونه یخهای انتظار در زیر ِ پاهایم آب می شوند! آه! که چسان زنجیر های اسارت از دستهایم می گسلند! پشت دوتایم در زیر ِ بار ِ ظلم ، چگونه اندک اندک راست می شود! دیگر خواهم ایستاد! به استقامت ِ کوه! به صلابت ِ سرو! مشام ِ جانم از بوی دلاویز ِ عدالت ، عطر آگین می شود. افق ، نور باران است! لرزش ِ دلپذیری ذرات ِ وجودم را پُر می کند. پرده ی لطیف ِ اشک ، آرام ، آرام در چشمها دریده می شود. قطرات سرشک ِ گرم بر گونه ها می لغزند. دل در سینه بی تابی می کند. سبک می شوم، به سبکی ِ نسیم. پرواز می کنم! قلب ِ تاریکی را می شکافم. به « سپیده » می رسم. آغوش می گشایم به سوی نور. آه ای قادر یکتا! هم اوست که می آید!!! مهدی جان ، ادرکنی ! مهدی جان ، ادرکنی! پیشنهاد ِ مَنصب ِ قضاوت از جانب ِ شاه عباس صفوی به جناب ِ شیخ بهایی روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت : دلم مىخواهد ترا قاضى القضات كشور نمایم ،تا همانطور كه معارف را منظم كردى ، دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی، بلكه احقاق ِ حق ِ مردم بشود. شیخ بهایى گفت: قربان ! من یك هفته مهلت ........ خوابی بی نظیر ! از شادروان حاج کمال مشکسار شیرازی که به زیباترین وجه تعبیر گردید! با عرض تبریک و تهنیت سالروز میلاد ِ مسعود مولی الموحدین امام علی بن ابیطالب ( ع ) و روز پدران ِ پاک سرشت و مهربانی چون آینه های تمام نمای خلوص و یکرنگی ، دو عزیز ِ عاشق ِ مهاجر ، « پدر ِ عارف ِ مولانا شناس »، و یکتا پسر ِ بی تایم « برهان » که حضرت ِ مولانا را با پدر بزرگ شناخت ، و گوی ِ سبقت را در لقاء آن پیر ِ فرزانه ، از همگان ربود. معلم ِ مخلص و عارف ِصافی،شادروان حاج کمال مشکسار شیرازی در کتاب ارزشمند " گلزار عشق کمال -جلد اول " ص:۱۶ چنین نقل می کنند...... انواع ِ خواب ها ***************** در باره ی خواب چیزهای زیادی شنیده اید ، تفسیرها ، کتابها و تاویلها ، ولی بطور علمی ، براساس ِ یک تجزیه و تحلیل ، خواب را به سه قسمت زیر می توان تقسیم کرد. ۱- خواب ِ جسمانی ********************* ۲- خواب ِ نفسانی ********************** ۳- خواب ِ روحانی به دلیل ِ حساسیت مطلب و نیاز به دقت ِنظر ،و طولانی بودن ِ آن و اینکه نمی خواهم با ایجاد ِ خستگی ، دوستان را از بهره گیری ِکامل از این مبحث شیرین محروم کنم ، در این پُست به خواب ِ جسمانی و خواب ِنفسانی می پردازم ، و در پُست ِ بعدی اگر عمری باقی بود ، به خواب ِ روحانی ، که مهمترین نوع خواب هاست ، خواهم پرداخت. تنها انتظارم از دوستان اینست که..... نذر ِ پدر ، شفای پسر مرحوم استاد بزرگ آیت الله میرزا مهدی الهی قمشه ای که دارای تالیفات بسیار است ، از جمله دیوانی است مشحون از قصائد و غزلیات و اشعار پرمغز در مسائل اسلامی و منقبت چهارده معصوم (ع) که از او به یادگار ماند و از جمله ترجمه ی قرآن مجید که در دسترس ِ عموم است. نقل شده خداوند پسری به ایشان داد ، نام او را حسین گذاشت ( که اکنون از فضلای ارجمند ، و بنام دکتر حسین الهی قمشه ای معروف است ). این حسین ، بیمار شد ، ایشان نذر کرد که اگر حسین شفا یابد، قصیده ای پیرامون امام حسین (ع) بسراید ، و پسرش شفا یافت، و او قصیده ی بسیار غرا و پرمغز سرود و ماجرای کربلای حسینی را نیز در اشعار خود آورد ، که در دیوان مذکور تحت عنوان " نغمه ی حسینی "ثبت و چاپ شده است. نقل می کنند : " وقتی که جنازه ی استاد الهی قمشه ای را به قم آوردند ، و در میان لحد قبر گذاردند ، مرحوم علامه طباطبایی کنار قبرش آمد و گریه ی سختی کرد. از کتاب : ۵۴۰ داستان از معجزات و کرامات امام حسین علیه السلام شعری از جناب شیخ اکبر ، مُحی ِالدین ِابن عربی با ترجمه ی زیبای آقای دکتر حسین الهی قمشه ای لَقَد صار َ قلبی قابلا کلُ صوره فَمَرعی لِغَزالان و دِیرُ لِرُهبان و بیتُ الاوثان و کَعبَه طایف و الواح ُ تورات و مُصحفُ قُران ادینُ بدین ِالحُب انی تَوَجهتُ رَکائبهُ فَالحُب ُ دینی و ایمانی قلب ِ من ، پذیرای تمام صورتهاست! قلب ِ من چراگاهی است برای غزالان وحشی و صومعه ای است برای راهبان ترسا و معبدی است برای بت پرستان و کعبه ای است برای حاجیان قلب ِ من الواح ِ مقدس ِ تورات است وکتاب ِ آسمانی ِ قرآن دین ِ من ، عشق است و مرکب ِ عشق ، مرا به هرکجا خواهد ،سوق می دهد و این است ایمان و مذهب ِ من شعر جناب محی الدین از وبلاگ آقای رضا برومند وبلاگ جدید : در سراشیبی صبح از خیال تا واقعیت ژان ویلموت می گوید: پیش از ازدواج شش نظریه برای بزرگ کردن بچه داشتم، اکنون شش بچه دارم ، بدون هیچ نظریه ای. پائولو کوئلیو ، نویسنده ی توانای برزیلی چنین نقل می کند: یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان «موجاوه» قدم می زدیم که دیدم چیزی در افق می درخشید. هر چند مقصود ما رفتن به یک " دره " بود،برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم. تقریبا یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می شد ، راه رفتیم و فقط هنگامی که به آن رسیدیم ، توانستیم کشف کنیم که چیست. یک بطری نوشابه ی خالی بود! غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که بیابان بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود ، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت " دره " نرویم. به هنگام بازگشت فکر کردم چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی، دیگر از پیمودن راه خود بازمانده ایم ؟ اما باز فکر کردم : اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم ، چطور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟ و میشل دو مونتنی می گوید: برای کشتی ای که معلوم نیست به کدام بندر می رود، باد ِ موافق معنا ندارد. و جبران خلیل جبران اشاره به این حقیقت دارد : چنانچه هسته باید نخست در دل خاک بشکافد تا راز ِ دلش در آفتاب عریان گردد ،شما نیز باید رنج ِ «شکافتن» را تجربه کنید تا به «شکفتن» در رسید. و اینهم نظر ِ جناب ِ دان مَک کِنیون: اشخاص را مانند «چای کیسه ای » در نظر بگیرید، تا آنها را در آب ِ داغ نیندازید ، متوجه جوهر وجود خود نمی شوند. و شما خوبان ........
مطلبی را که
این بار به حضورتان پیشکش می کنم ، از عارف ، فیلسوف
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

| Design By : Pichak |


